|
او OO حق * بهترین سرآغاز و زیباترین فرجام سخن ها را با گوش بشنوید و سپس هر مرد و زن از شما ، از دو راه نیکی یا بدی ، یکی را انتخاب کنید . * از دور شو ، تا هم آغوشی خاطرات آدم که درود ما بر او باد * گفتم کیستی ؟ گفت : گنجی بودم ناشناخته ، خواستم تا بشناسندم ، پس آفریدم . شیدای زیبائیاش شدم . گفتم : به طمع در کدام وظیفه گفت : بر آنم که دل در گرو تو بندم و جز به خواست تو ، سلطنت و فرمانروائی نکنم . گفتم : تکلیف چیست ؟ گفت با من عهد کنی ، جز به مهر و تولای من ، جهدی نکنی و همیشه در جستجویم باشی . گفتم : بکدام ضمانت ؟ گفت : ضامن تو ، انتخاب توست ! گفتم انتخاب چه ؟ گفت : راه ! گفتم : اگر غفلت کنم ؟ گفت : به آتش عشق خویش می سوزانمت و تا هستم نظاره گر سوختن تو خواهم بود ! گفتم تا کی در جستجویت باشم ؟ گفت : تا مرا بشناسی ! گفتم شناخت به چه حاصل آید ؟ گفت :به نیاز و نماز ! گفتم : نماز ؟ گفت : هم نشینی جز من نگزینی ! گفتم : در کجا ؟ گفت : هر جا که تو انتخاب کنی ! گفتم : نگهبان من کیست ؟ گفت : آتش گفتم : از کجا شروع شد ؟ گفت : از دمی که بر خویش تجلی کردم ! گفتم : مرا چگونه یافتی ؟ گفت : خویش را در تو یافتم ! گفتم : چگونه آغاز خواهد شد ؟ گفت : از شعله ای که با عشق در من زبانه می کشد ! گفتم : من کیستم ؟ گفت : هر که تو بخواهی ! گفتم : در کدام نماد ؟ گفت : از پست ترین درجات تا برترین حالات ! گفتم : عناوینش ؟ گفت : آدم که غفلت ورزد و در انسان هبوط کند . انسان که غفلت ورزد و به جن سقوط کند . جن که غفلت ورزد و به حیوان در آمیزد و حیوان که غفلت ورزد و به اسفل بازگردد . گفتم : اسفل چیست ؟ گفت : متعفن ترین از مخلوقات ، اگر در آدم غفلت ورزی ، ترا در اسفل السافلین حبس کنم و آتش را بر تو مسلط کنم ، تا رنج بر تو مستدام بماند و از رنج تو آتشی مهیا سازم ، تا بعد از رهائی از اسفل به حبس وی در آئی و در آن جاودانه گردی ! مگر به اشارتی از من ! گفتم : اشارت ؟ گفت : توبه گفتم : توبه ؟ گفت : بازگشت به خویشتن خویش ! گفتم : باز می گردم . گفت : هر چه تو بخواهی ! گفتم : پذیرفتم . گفت : وه که چه نادانی ! گفتم : دل در گرو عشق تو بسته ام . گفت : خواهیم دید ! گفتم : سفر از کی آغاز می گردد ؟ گفت : اینک ! گفتم : هم سفر و خادمی هم دارم ؟ گفت : ابلیس ! گفتم : مرا دوست دارد ؟ گفت : عاشق من است ! گفتم : رقیب ؟ گفت : آری گفتم : اختیار بدست چه کس خواهد بود ؟ گفت : هر چه تو بخواهی ! گفتم : پذیرفتم . گفت : وه که چه نادانی ! گفتم : سخن آخر؟ گفت : مرا جستجو کن ! گفتم : هزینه سفر ؟ گفت : آتش ! گفتم : ره توشه ؟ گفت : هر چه تو اراده فرمائی ! گفتم : تو چه می خواهی ؟ گفت : آن چه تو بخواهی ! گفتم : پذیرفتم . گفت : وه که چه نادانی ! گفتم : چگونه عاشقی هستی ؟ مرا از خود می رانی و بدست دشمن می سپاری ؟ تبسمی کرد و گفت : مرا ببوس ! لب بر لب او رساندم ، سوختم و پرتاب شدم . من بودم و آتش در جدالی نابرابر ! من تأثیر پذیر و او مؤثر ! در پی پناهی درخواست پناه کردم ، گازهای سوزان ، بادهای سرد را برای دفاع از من ، بسویم روانه کردند . گاهواره ای آرزو کردم . بادهای سرد ، گازها را به غبار تبدیل کردند و ذرات غبار ، از شدت خشکی و سوزش رطوبت را آرزو کردند و به حکم ، هر چه تو بخواهی ، ذرات آب ، بر تن غبار نشست . آتش از شدت خشم و کینه ، به هر چه دست می یافت ، آنرا در چیزی فرو می کرد و از فرو کردن هر چیز در چیز دیگر ، چیزدیگری خلق می کرد و خود نمی دانست که ، او را مامور به هر چه من بخواهم کرده است .
* استاد علامه بهمن آبادی
|
سربازان کوروش بزرگ +نخستین پیمان , +
ویرایش در [جمعه 28 دی 1386] || [02:01 ق.ظ]
|
[02:01 ق.ظ] || [+]
Comments [] |
|